تبليغاتX
سارا
جامه ای گر چاک شد در عالم رندی چه باک/ جامه ای در نیک نامی نیز می باید درید
سالهای سال بود روی چمن دراز نکشیده بودم و البته سالهای سال بود مجبور نشده بودم زانوهایم را بتکانم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 خرداد1391ساعت 3:24  توسط سارا | 
اگر کسی می خواهد برای همیشه به دوستی با او بی اعتماد شوم، پشت سر دوستانم جلوی من غیبت کند!

اگر کسی می خواهد هرگز درددل من را نشنود، به من حمله کند!

اگر کسی می خواهد نظرش و عقیده اش برای من اهمیتی نداشته باشد، با کنایه و تمسخر حرف بزند!

اگر کسی می خواهد فقط یکصدم وجود من را ببیند، نوشته های من را نادیده بگیرد!

من در انتخاب هیچکس دخالت نمی کنم البته مسئولیت انتخاب کسی را هم قبول نمی کنم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 خرداد1391ساعت 16:44  توسط سارا | 

ماشین حسابم چند روز است که خاموش شده! آنقدر خودمان را زدیم به آن راه و تلقین کردیم که ما مسافران شاد این آبادی هستیم که دیگر همه عددها را ضربدر ۲۰۰۰ نمی کنیم! همین باعث شد که امروز هم بروم موسسه TAFE وقت مصاحبه تعیین سطح زبان بگیرم و هم بعد از هفت جلسه رایگان باشگاه-که برای تبلیغ به مان داده بودند- قرارداد یکساله شان را امضا کنیم. چون یکساله است و دونفر هستیم، ماه اول رایگان، ماه دوم هفته ای ۱۰ دلار و از ماه سوم هفته ای ۱۴.۵ دلار. هرجای استرالیا بروم هم می توانم از باشگاههای این کلوپ استفاده کنیم و اگرهم بروم خارج از کشور، زمان را نگه می دارند. تمام هفته از ۶.۵ صبح تا ۸ شب می توانیم برویم ورزش کنیم یا توی کلاسهای گروهی یا با دستگاهها. اینها را با جزییات گفتم که هم نشان بدهم یک تازه وارد همه چیز برایش جالب است و هم بگویم که برای هر کاری و هر اقدامی اینجا یک فرآیند طولانی و زمانبر و انرژی بر صرف می کنیم چون برای هر اقدامی و امکاناتی دهها قانون و رویه وجود دارد و برای همین است که اسمش دوران بیکاری است ولی واقعا وقت کم می آوریم!!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 خرداد1391ساعت 14:54  توسط سارا | 

لهجه و اصطلاحات مردم کوچه و خیابان را درست و درمان نفهمیدن به هرحال بعد از یکماه دارد کار دستم می دهد. باید بیشتر مراقب باشم چون شهر آنقدر کوچک هست که بعد از شش ماه همه جا با انگشت نشانم بدهند و بگویند :"سارا سوتی اومد!!!" حتی اگر من همینطوری پیش بروم بدون اینکه در درک مطلب و جمله سازی پیشرفت کنم و بازهم توی یک مکالمه ساده همه آن ۵۰۴ لغت (که چهار بار امتحانش را دادم) و ۱۱۰۰ لغت و ... را فراموش کنم، ممکن است یک موسسه دائر کنند به نام "انجمن ارتباط با سارا" !!! توی کلاس آر.پی.ام یا همان دوچرخه ثابت خودمان، دائم مربی شاداب و زبل فریاد می زد که "ببرید بالا!!... کم کنید...!!" و مفعول وامانده آخر را مثل همه استرالیایی های محترم دیگر فرو می خورد. من هم دنده را زیاد می کردم ولی هرچه زور می زدم نمی توانستم مثل بقیه با آن سرعت پا بزنم و فکر می کردم که یعنی چقدر من توی این چندسال ناتوان و پیزوری شده ام. بالاخره وقتی از پا افتادم و مغزم به کار افتاد روی مانیتور دستگاه بغل دستی را نگاه کردم: سرعت بالا، دنده کمترین حالت!!! تمام که شد با همان حال نزار و بدون حتی چند صدم میلیگرم قند خون از سالن بیرون آمدم. روی پا بند نبودم از بس تقلا کرده بودم که بفهمم چه کنم، درست و هماهنگ پا بزنم و از بس دنده عوض کرده بودم انگار با دوچرخه رفته بودم کوهنوردی! فکر کنید با این حال توی راهرو یکی از کارمندها (که من و آقای همسر را ثبت نام کرده) پرسید:"خب خوبی؟ خوش می گذره!؟ همسرت کجاست؟" اسم خودم هم یادم نمی آمد سعی کردم لبخند بزنم:" کار He is searching for..." و طبیعتا ایشان شنید ماشین و من وقتی فهمیدم چه سوتی ای داده ام که سئوال بعد را پرسید:"اووه! عالیه! چه مدلی؟"!!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 خرداد1391ساعت 16:56  توسط سارا | 

می خواهم با قطار درون شهری بروم خیابان روما. می پرسم کدام سکو، می گویند ۱ و ۲. اولین ایستگاه است هرکدام را سوار بشوی. می روم روی سکوی یک و دو. یکطرف یک است و طرف دیگر دو. نقشه های مسیر قطارها را نگاه می کنم: بعد از ایستگاه اول هرکدام می رود یک جهت. یکی شرق، دیگری غرب. حکایت غریبی است. گاهی با هم توی یک ایستگاه و روی یک سکو ایستاده ایم، حتی به نظر می رسد  ایستگاه بعدیمان هم یکی ست اما نمی توانیم سوار یک قطار بشویم،... همراهی قصه دیگری است ...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 اردیبهشت1391ساعت 16:35  توسط سارا | 

امروز صبح زود نتوانستم بروم پیاده روی همه ماهیچه هایم گرفته بودند! کارهای خانه را که تمام کردم، از روی نقشه گوگل یک پارکی را که چندبار اسمش را شنیده بودم پیدا کردم، کیف پول خواهر را که توی خانه جا گذاشته بود برداشتم و راه افتادم به کشف و شهود. با قایق و قطار رفتم تا شرکت خواهرجان و بعد راه افتادم توی خیابان جورج به طرف Botanic Garden:

 

راستش می ترسم از جاهای شلوغ تر عکس بیاندازم و مردم شاکی بشوند که چرا از ما عکس انداختی وگرنه مرکز شهر خیلی شلوغ تر از اینهاست:

 

و یکدفعه با دیدن تابلویی که جلوی من ظاهر شد دلم ریخت. اینجا هیچ اداره و دانشگاه و بیمارستانی در و چفت و بست درست و حسابی ندارد و من کنار پارک-باغ مشهور و مقابل ساختمان اصلی دانشگاه کوئینزلند بودم:

 

این هم نمای روبروی ساختمان دانشگاه و دانشجویانی که بین کلاسها دارند روی چمن ها استراحت می کنند. زیر آلاچیق ها هم هستند-یادش به خیر بوفه آقا یگان و آلاچیق خواجه نصیر یا همان خاکسفورد!ـ

 

داشتم از دیدن این درخت شگفت انگیز لذت می بردم و یاد شازده کوچولو و درختهای بائوباب افتاده بودم که صدای موسیقی بلند شد.

  

صدای دانشجویان شاد در یک جشن دانشجویی-فارغ التحصیلی. شبیه صحنه های چندتا از فیلمهایی بود که دیده بودم. شلوغی در عین آرامش. شادی در عین آرامی!

 

"من هم دانشجو خواهم شد" این را به خودم گفتم و از باغ-پارک زیبا رفتم بیرون و یک مسیر تازه کشف کردم. این دست راستم بود:

 

 و این دست چپم:

 

مسیر راست را انتخاب کردم تا به پلی رسیدم که روی نقشه برای عبور عابران پیاده از روی رودخانه نشان داده شده بود. آنجا هم از یک خانم سیاهپوست مهربانی خواستم که از من و بلوز گل گلی ام عکس بیاندازد!

 

رسیدم به اسکله ای که اولین قایقش طبق برنامه قایقها می رفت نزدیک خانه. نزدیک دوساعت پیاده روی کرده بودم ولی واقعا خسته نبودم. رفتم انتهای قایق روی نیمکت نشستم، زانوهایم را بغل کردم و به رقص موجها خیره شدم و جای همه تان را خالی کردم!

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 اردیبهشت1391ساعت 16:26  توسط سارا | 

لهیده و گیج نشسته ام پای کامپیوتر و دارم یک لیوان آب پرتقال ویژه خنک می خورم که هر لیوان بزرگش فقط ۴ کیلوکالری دارد! امروز سعی کردم توی باشگاه همه آنچه از حرفهای مربی می فهمیدم را انجام بدهم و الان به این روز افتاده ام!! رفت و آمد روزانه ما بین خانه و مرکز شهر با نوعی قایق است. از روی رودخانه ای که شهر را به دوقسمت تقسیم کرده است ولی نه مثل زاینده رود به بالاشهر و پایین شهر البته! نمی شود گفت قایق چون کابین و صندلی دارند و کشتی هم نیستند. خودشان می گویند Ferry. هربار که سوار می شوم یادم می رود که وسیله نقلیه عمومی است و طوری به همه جا خیره می شوم و یا می روم طبقه بالا و یا انتهای Ferry که انگار همین امروز آمدم رودخانه را ببینم و برگردم! آب و دریا و رودخانه که می بینم حس می کنم یک مسافر خوشبخت هستم که تنها کارش تماشای انعکاس نور در موج هاست. حالا می خواهد نور خورشید و ماه باشد یا چراغهای شهر شلوغ و برجها. خوشحالم که هرطرف این شهر می روم آب هست وگرنه ممکن بود احساس غربت کنم!

 

 

ایستگاه نزدیک خانه ما.

نمای مرکز شهر از اینطرف رودخانه!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 اردیبهشت1391ساعت 9:39  توسط سارا | 

نه اینکه روزها و ساعتها و لحظه های درگیر کننده و کم انرژی و افسرده نداشته باشم. نه! صبح هایی هست که تا چشم باز می کنم و چهره کوروش را می بینم که خودش را به خواب زده تا نرود مدرسه و وقتی می بینم که با چه سختی ای دارد ارتباط خودش را با محیط و معلم می سازد، وقتی بهانه هایش را می شنوم و می دانم که ریشه در دلتنگی دارند و می دانم که نوازشها و محبتهای زیادی را از دست داده در حالی که در این تصمیم ما هیچ دخالتی نداشته است، حال خوبی ندارم. بعضی لحظه ها وسط شهر یا توی باشگاه یا توی پارک وقتی آدمها زیر لبی با هم حرفی می زنند و من یک کلمه اش را هم نمی فهمم یا وقتی گم می شوم و دائم باید روی نقشه را نگاه کنم، کلافه می شوم و حال خوبی ندارم. گاهی هم چهره متفکر و رنگ برافروخته آقای همسر بعد از مصاحبه های تلفنی اش برای کاریابی جایی برای سرخوشی ام نمی گذارد. ولی همه اینها برایم مثل یک پیشگفتار تکراری است. می دانم که سختی ها و گردابها و فشارهای بزرگتری را از سر گذرانده ام و اینها هم می گذرند. درباره این افسردگی ها و بدحالی ها ترجیح می دهم حرفی نزنم و وارد توهم "اگر" نشوم. اینکه اگر کوروش زبانش کامل شود.... اگر همسرم کار پیدا کند... اگر بروم دانشگاه .... و هزارتا اگر دیگر که مثل موریانه به سمت ذهنم هجوم می آورند و من راه باز می کنم که بروند. چون می دانم که به محض ورود به ورطه "اگر" ها امروزهایم را از دست می دهم و به یک تبعیدی خیالباف تبدیل می شوم و آنوقت دیگر فرقی نمی کند که کجای این جهان زندگی کنم بازهم می افتم در گرداب پول و قصه های روزمره. می گذارم همه این دلشوره ها از من عبور کنند. مثل یک مسافر شاد رفتار می کنم. با همه چیز با همه دیدنیهای شهر و با غذاها و آدمها و زیاد به آسمان نگاه می کنم و سعی می کنم بیشتر نفس بکشم و بخندم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 9:30  توسط سارا | 

تا می آید روی سن شروع می کند به خواندن وهنوز دو بیت اول را نخوانده بیش از نیمی از شنوندگان از روی صندلی هایشان بلند می شوند و می روند جلوی سن: ...شب که میشه به عشق تو /غزل غزل صدا میشم/ترانه خون قصه/تموم عاشقا میشم... همه با هم می خوانند فریاد می زنند و ابی با محبت تمام قربان روی ماه تک تک دوست دارانش می رود. اولین کنسرت ابی در شهر بریزبین بود. شب عالی با ترانه هایی که هر بیت هر کدامشان من را می برد به یک طرف زندگی ام و همه دوست داشتنهای درونی ام برایم درخشان و شاد می شوند. صدای ابی همه خاطرات من را یک براق کننده اساسی می زند! والبته بعد از سالهای سال صدایم گرفته است!!!

جای همه تان خالی! می دانم عکس واضحی نیست ولی حسش را خواستم ببینید!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 اردیبهشت1391ساعت 6:53  توسط سارا | 
از صبح تا عصر پیاده راه افتادم توی قسمتی از مرکز شهر که دانشگاه و گالری هنر و کتابخانه ملی و مرکز اطلاعات شهر است. کلی منظره جدید کشف کردم!

ورود به مرکز شهر از طرف رودخانه

روی پل عابر پیاده ایستاده ام که بین دانشگاه و گالری هنر است.

سالن مطالعه کتابخانه ملی. (همینطوری من که مطالعه ام می گیرد!!)

ورودی و کافی شاپ کتابخانه ملی. (من نمی دانم اینهمه آدم سن و سال دار و جوان و ... ساعت ۱۲ ظهر توی کتابخانه چه می کنند؟!)

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 اردیبهشت1391ساعت 6:43  توسط سارا | 

ساعت یازده شب است همه خوابند به جز شبگرد این سالها که منم. شما هم خوابید چون ساعت هنوز شش صبح نشده است مگر آنکه بدخواب شده باشید و بخواهید تا سرکار پیاده بروید. البته الان هوای ایران خوب است یخ نمی زنید و نوک دماغتان سرخ نمی شود ولی بهار آدم را خواب آلوده می کند و این البته مشکل همیشگی من بوده است که چرا در فصل شکوفایی همه خمیازه می کشند؟! فصل من اما پاییز است. خوشحالم که یکبار در عمرم دوتا پاییز را در یک سال تجربه کرده ام. امروز باد خنک می آمد اینجا و ابرها هم زیادتر شده بودند ولی فکر نمی کنم پاییز رنگارنگی داشته باشیم چون همه جا سبز سبز است و برگریزانی نیست. منتظرم ببینم زمستان سرد بی برف چه شکلی دارد. منتظرم بروم بازهم زیر باران خیس خیس بشوم. منتظرم ببینم این پرنده های لب ایوان کی می روند پیش آنها که روی درخت لانه ساختند و برای اینها دارند آواز می خوانند. من فقط منتظر این چیزها هستم و البته اینکه فرصتی پیدا کنم از دست این خواهرجان و تنهایی بروم سوپرمارکت و روی مواد اولیه غذاها را بخوانم مخصوصا مواد اولیه غذاهای چینی را! همین است انتظارهای من و یادم نمی آید دقیقا چرا منتظر بودم که فلان آدم روزی بفهمد که مرا نفهمید و مرا آزار داد و به من آسیب رساند. نمی دانم از بی معرفت ترین آدمی که تا به حال دیده ام چه انتظارهایی داشتم فقط می دانم که الان می توانم به راحتی بگویم دیگر مدتهاست منتظر هیچ درک و فهم و دیده شدن و توجهی نیستم. من فقط منتظرم ببینم رودخانه چطور زمستانی می شود... و از همه دلایل ممکن برای مهاجرت همین حال ساده من را بس!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 اردیبهشت1391ساعت 18:1  توسط سارا | 
این کافه دقیقا روبروی مدرسه است. جالب است که این کافه بخشی از یک عتیقه فروشی بزرگ هم هست!

 

 

 

دوست ناشناسی برایم کامنت گذاشته است که دارم چه چیزی را می شمرم و هر روزی بالاخره اسم خودش را دارد و این یعنی که ننویسم مهاجرت (...). نظر شما چیست!؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 اردیبهشت1391ساعت 9:41  توسط سارا | 

امروز چند ساعتی کوروش را در مدرسه تنها گذاشتم و رفتم اطراف مدرسه قدم زدم. به یک باشگاه ورزشی، یک کامپیوتر فروشی، یک گیتار فروشی (کوروش از وقتی توی کلاس موسیقی مدرسه دیده قولش را گرفته!!)، یک کافی شاپ، یک مغازه عتیقه فروشی، یک مرکز پوست، یک لباس عروس فروشی و یک ویدئو کلوپ سر زدم. قیمتها و کیفیتها را نگاه کردم و سعی کردم بفهمم اینهمه مغازه که توی هرکدامشان کلی آدم هست چرا از توی خیابان به چشم نمی آیند و همیشه همه خیابانها و پیاده روها اینقدر خلوت است مثل ظهر جمعه تهران!! البته چیزی نفهمیدم ولی یک نکته جالب دیگر هم دیدم که همیشه جزو ذهنیتهای من برای داشتن آرامش و فضای شخصی بوده است. هرکجای شهر که می روم توی هر خیابان اصلی و فرعی بالاخره یک کافی شاپ پیدا می شود که روی یک تخته سیاه تبلیغ قهوه و اسنک هایش را کرده باشد و البته روی صندلی هایی که بیرون چیده شده اند همیشه چند نفری در حال خواندن روزنامه یا کتاب یا گپ زدن دونفره هستند. سعی کردم یکیشان را برای ساعتهای قدم زنی فردا انتخاب کنم. آنکه صندلی اش چوبی باشد و سایبان کافه اش پایین تر و تخته سیاهش کوچکتر.

پی نوشت:

-دارم دنبال باشگاه ورزشی نزدیک مدرسه می گردم.

- دارم به شدت زبان می خوانم. نه فکر کنید کلمات قصار و اصطلاحات را، نه خیر! دارم کتاب لغت های پایه را می خوانم یعنی همان در و تخته و کتاب و میز و آستین و جوراب و ...! اگر قصد مهاجرت دارید اوایل اینها فقط به دردتان می خورد و اگر زن خانواده هستید اسم همه ادویه ها و سبزی ها و میوه ها و چیزهایی مثل پلاستیک فریزر و گیره لباس مثلا!!!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 اردیبهشت1391ساعت 17:3  توسط سارا | 
 مسیر پیاده روی هر روز من در بریزبین

 

 

مسیر پیاده روی ام در دو روز تعطیل اخر هفته در Sunshine Coast

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 اردیبهشت1391ساعت 16:17  توسط سارا | 

این چند روز مثل برق و باد گذشت. خواهرجان بازهم ما را ییلاق در ییلاق آورده است به یک شهر ساحلی و خوش آب و هوا و توریستی که خوش بگذرانیم و خستگی در کنیم. اینجا مهمان دوست استرالیایی خواهر جان هستیم. در آپارتمانی بسیار زیبا در طبقه سیزدهم یک برج مدرن، با منظره ای  رو به اقیانوس که حتی نمی شود همه زیبایی منظره اش را در عکس و فیلم نشان داد چه برسد به توصیف آن در نوشتار. همه جا سبز و تمیز و آرام است و همه خوراکی ها تازه و خوش مزه. نه آنکه تازه وارد باشم و همه چیز را خوب ببینم. نه! اخبار را هم دنبال می کنم و مثلا امروز فهمیدم که امسال کمک هزینه کودکان دبستانی رشد بسیار کمی داشته است و تبعات آن را هم می دانم یا اینکه بارندگی های این ایالت بیش از آنچه تصورش می رفته بر صنعت توریسم و کشاورزی اثر گذاشته و ... . ولی آنچه مسلم است این است که مردم اینجا با رعایت مو به موی قوانین چه در مدرسه ها و اداره ها و مراکز خرید و چه در خیابان و آپارتمانها و مجتمع های مسکونی خودشان، زحمت زیادی را به دوش می گیرند تا همه آرامش داشته باشند. من هنوز نتوانسته ام ماشین حساب مغزم را برای مقایسه همه چیز با ایران خاموش کنم، به همین خاطر دائم دارم فکر میکنم که اگر یک روزی قرار باشد کشور من تغییر کند این تغییر باید از بالا به پایین باشد یا برعکس؟ نمی دانم ممکن است چه اتفاقاتی برای من بیافتد که از یاد مشکلات عمیق کشورم بیرون بیایم ولی علی الحساب دارم ایرادهای اساسی خودم و بچه ام را درباب خودخواهی های شخصی و فامیلی پیدا می کنم!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 اردیبهشت1391ساعت 16:43  توسط سارا | 

تاظهر بازهم ماندیم مدرسه و بعد برگشتیم خانه. من فعلا بیشتر از کوروش دارم از این فرصت استفاده می کنم. کلی لهجه استرالیایی برای تلفظ کلمات ساده و خیلی هم اصطلاحات ساده و کاربردی از معلم و بچه ها یاد می گیرم!

 از بس خواهرجان دیشب دعوا کرد که چرا غذای متنوع درست نمی کنی برای خودتان و چرا از خودتان پذیرایی نمی کنید (!!!) امروز دو-سه ساعتی رفتم توی آشپزخانه و چند جور غذا درست کردم! خب خیالم راحت شد که هنوز بلدم غذا درست کنم. یکی از دوستانم می گفت که آشپزی مثل شنا و دوچرخه سواری است هرچقدر هم انجامشان ندهی بازهم به محض اینکه شروع کنی یادت می آید. ولی راستش من شنا کردن را فراموش کرده ام! واقعا فراموشش کردم. از شانزده سالگی. از همان لحظه ای که توی دریای رامسر هوا طوفانی شد و فک ام خورد به میله های طرح سالم سازی دریا. خب البته دوستم هم نگفت که وقتی یکبار فک آدم پایین بیاید بازهم اینها را فراموش می کند یانه!؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 اردیبهشت1391ساعت 12:33  توسط سارا | 
آدمی که مثل من الان نخواهد هیچ دوستی پیدا کند و هیچ رابطه جدیدی را شروع کند مگر روابط اجتماعی ساده با جامعه غیر ایرانی، دقیقا اسمش چه جور آدمی است؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 اردیبهشت1391ساعت 15:14  توسط سارا | 

روز اول مدرسه کوروش. با همه همراهی ای که معلم ها و کادر حرفه ای مدرسه با ما داشتند و با آنکه می دیدم یک مدرسه دولتی از نظر فضاهای متنوع بازی، کتابخانه، استخر، و از همه مهمتر نحوه آموزش با بازی قابل رقابت با بهترین مدارس خصوصی ایران است ولی بازهم انگار کوه کنده ام! آنقدر انرژی مصرف کرده ام که نمی توانم ذهنم را متمرکز کنم ولی فکر کنم خوشحالم. من هم خودم را به عنوان مادر داوطلب برای یک روز در هفته کمک به اداره بوفه ناهار مدرسه معرفی کردم. به نظرم این اولین گام برای اجتماعی شدنم خواهد بود. و اما نظر کوروش؟ خیلی ساده:"مامان خیلی مدرسه خوبی برام انتخاب کردی!"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 اردیبهشت1391ساعت 15:0  توسط سارا | 

صداها و نشانه ها، صداها و لحن ها، صداها و همه آنچه ممکن است عزیز دلت در پشت کلامش پنهان کرده باشد ولی آهنگ صدایش فاش می کندشان، این تنها چیزی است که می توانم بگویم دلم برایش تنگ می شود، فشرده می شود ولی این را هم می دانم که تلفن، فیلتر آهنگ صدا دارد، فیلتری که نمی شکند حتی با بغض...

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 اردیبهشت1391ساعت 18:34  توسط سارا | 

من دارم کشته-مرده این روانکاری می شوم. راستش این اسم را خودم اختراع کردم برای روند کارهای اداری اینجا. نود درصدشان که اینترنتی انجام می شود. سایت ها قطع نمی شوند، سرعت کم نمی شود، اشتباه و قاطی کردن هم ندارد. دروغ هم نمی گویند. رفتم از توی اینترنت دبستان دولتی ای پیدا کردم که به منطقه پستی مان بخورد. آدرس را برداشتیم و سر صبح رفتیم برای بازدید. احتمالات ذهن ایرانی من این بود: جای مدرسه عوض شده/ دیگر استخر ندارند/ فضای توی عکسها کوچکتر از آن هستند که نمایش داده شدند/ مدیر داخلی غایب است/ قانون عوض شده و کوروش را ثبت نام نمی کنند برای نیمه سال/ قانون عوض شده و باید پول بدهیم/ و.... اما همه چیز درست بود. انگار فقط منتظر ما بودند که مدرسه را نشانمان بدهند! آخرش هم فرم ها را دادند که ببریم خانه و سر فرصت بخوانیم و عذرخواهی کردند که امروز نمی تواند برود سر کلاس ولی از فردا می تواند!!! بخشی از اضطرابمان هم وقتی کم شد که دیدیم توی هر کلاس بچه ها از چندین ملیت مختلف نشسته اند. توی بیشتر کلاسها هم بچه ها همینطور روی موکتهای کف کلاس نشسته بودند و درس گوش می دادند و صندلی ها خالی بود!! بعد از مدرسه کوروش را بردم پارک کنار رودخانه. بعد هم کنار رودخانه کلی ماسه بازی کرد. تا خانه هم پیاده آمدیم (البته اینجا انتخاب دیگری نیست مگر خودت رانندگی کنی!!) وقتی رسیدیم، کوروش به عادت همیشه می خواست کفشش را همان بیرون دربیاورد. خم شدم کمکش کنم دیدم حتی کف کفشش خاکی هم نشده!!!! راستی چه می شود که یک جایی توی این دنیا اینطوری می شود یک جای دیگری آنطوری؟؟!! من هی دارم خودم را توی آینه نگاه می کنم این روزها!

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 اردیبهشت1391ساعت 18:21  توسط سارا | 

از فردا عدد مهاجرت دو رقمی می شود! این را همین الان فهمیدم! امرز روز تمیزکاری بود. راستش هرجا باشم کارهای روزانه خانواده ام مال من است!!! لباسها به هرحال کثیف می شوند و لوازم به هم ریخته! عصر که شد کلی از دوستهای خواهرجان مشتاقانه آمدند تا ما را ببیند و البته قول آش رشته مشهور خواهرجان هم در این اشتیاق بی تاثیر نبود! یک خانواده دیگری هم بودند که با دوستان خواهرجان آمده بودند و تازه ۶ روز بود رسیده بودند. انگار همه اش بغض داشتند. البته پدر و مادر خانواده ونه نوجوانشان. مادر خانواده که توی ایران پرستار اتاق عمل بود تقریبا صامت بود. کلی که همه با او حرف زدند و دلداری دادند فقط گفت که حالش خیلی بد است و نمی تواند حتی حرف عادی بزند. ولی بعد به من گفت که هر چند دقیقه یکبار یک حال جدیدی دارد. برایش حال خودم را شرح دادم ولی در عین حال داشتم فکر می کردم که او چقدر شجاع تر از من است چون با تمام کمبودها و با دانستن تمام محدودیتهای زبانی و فرهنگی که به آنها واقف بوده بازهم آمده است اینطرف دنیا. دورتا دور اتاق را نگاه کردم. همه تحصیل کرده، همه باتجربه کاری خوب، همه سرحال و همه اهل فکر. یاد سئوال دوم میزبان استرالیایی دیشب افتادم:"چرا کشور شما اجازه می دهد که شما ترکش کنید؟!" می خواستم بگویم ما اجازه نگرفتیم چون راهبر و بزرگتری نمی دیدیم برای کسب اجازه، می خواستم بگویم تازه ما خودخواه های آنجاییم، فرهیخته های حقیقی مان را ندیده اید و نخواهید دید چون آنها اینطرفها پیدایشان نمی شود. ولی راستش یک ده تا لغت را نمی دانستم، نوشتم جزو نمی دانم ها!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 اردیبهشت1391ساعت 19:38  توسط سارا | 

صبح موقع پیاده روی توی باران کلاهم را برداشتم. می خواستم باران ببارد روی سرم. درست و مستقیم روی سرم. رسیدم خانه از چانه ام باران سرازیر بود! به این می گویند باران خوردن واقعی!

امشب خانه یک خانواده استرالیایی از دوستان خواهرجان دعوت داشتیم. حالا انگار کوه کندم از بس تلاش کردم بفهمم چه می گویند و جواب درست بدهم! فکرش را بکنید که میزبان وقتی دید من مدتی است ساکت هستم برای باز کردن سرحرف این سئوال را پرسید:"برنامه ات برای شش ماه آینده چیه؟" !!! می خواستم روی یک ورق لغتهایی را که لازم دارم و یادم رفته اند یا بلد نیستم بنویسم، میزبان مهربان یک دفتر یادداشت خیلی شیک به من هدیه داد. حالا یک دفتر نابلدی ها دارم. مانده ام اسمش را چی بگذارم که خیلی اعتماد به نفسم را پایین تر از این که هست نیاورد!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 9 اردیبهشت1391ساعت 18:11  توسط سارا | 

دوست عزیزی گفته است عنوان مهاجرت را دیگر بردار ویک طور دیگری روزانه ها را بشمار. خودم هم می خواهم ولی عنوان دیگری پیدا نکرده ام. نظر شما چیست؟ به بهترین پیشنهاد جایزه هم می دهم!

واما امروز از صبح که توی مه خنک صبحگاهی رفتم پیاده روی تا عصر که با قایق از رودخانه رد شدیم و رفتیم حساب بانکی باز کردیم و کار بیمه مان را انجام دادیم و بعد خواهر جان قهوه و کیک مهمانمان کرد کنار رودخانه، همه اش حال کسی را داشتم که چشم باز بکند و ببیند که رفته است توی کارت پستال های مورد علاقه اش!

+ نوشته شده در  جمعه 8 اردیبهشت1391ساعت 18:3  توسط سارا | 

حالا می فهمم که حتی دانستن اینکه توی کدام سوپر مارکت یا مرکز خرید کدام محصول توی کدام ردیفها هست برای اینکه حس امنیت خاطر و تعلق نسبت به محیطم داشته باشم مهم بوده است. یک نکته ریز و شاید در نظر اول بی اهمیت و خنده دار دیگر هم هست: نمی دانم باید چه چیزی به موهایم بزنم که وز نکنند! بعد از سشوار کشیدن دو دقیقه، بعد از اتوی مو تقریبا ده دقیقه و بعد از زدن کریستال قوی فقط نیم ساعت طول می کشد تا دقیقا شبیه سبد وارونه و یا همان آشیونه کلاغ بشوند! توی تهران با هر کدام از این کارها حداقل دو روز موهایم مرتب بود تازه زیر مقنعه!! آشنا شدن با همه چیز و بعد خودت یا اول خودت و بعد اگر شد همه چیز اگر هم نشد رها کردن، راه های زیادی هست و من آزادم گویا برای هر انتخابی. ترجیح می دهم بنویسم. بخوانم و راه بروم. برای امشب فکر کردن کافی است. جنبه رفتن به بزرگترین مرکز خرید کوئینزلند را نداشتم گویا!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 اردیبهشت1391ساعت 17:56  توسط سارا | 

همیشه دلخوری هایم را پس زده ام و هرچه توانسته ام خودم رفتارها و برخوردهای دوستان و آشنایانی که مرا رنجانده اند توجیه کرده ام. اغلب موفق بوده ام و حتی یادم نیست دقیقا موضوع ها چه بوده ولی گاهی نمی توانم. نمی توانم دلخوری ام را پس بزنم از طرفی هم طرف مقابلم آنقدر برایم ارزش دارد که توان بیانش را به او ندارم. مشکلم این است که در این جور مواقع حتی می دانم چرا آن آدم مرا رنجانده و این موضوع فقط رنجم را بیشتر می کنم. دلخوری از یک دوست مثل گوهر آتشین است نه می توانی رهایش کنی و نه نگهش داری!

 

پی نوشت:

الان اینجا ساعت یک و نیم صبح روز پنج شنبه ۷ اردیبهشت است یعنی من توی فردای شما شروع شده ام!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 اردیبهشت1391ساعت 19:56  توسط سارا | 

امروز روز آنزاک بود. روز قدردانی از ارتش کشور استرالیا یا به قول خواهر جان همان روز دفاع مقدس خودمان!! رفتیم یک کمی رژه دیدیم، یک کمی مرکز شهر را بالاخره دیدیم، دوستان خواهرجان مهمانمان کردند برای ناهار و بعد چون خواهرجان قول داده بود به کوروش که برایش کارتون بخرد و همه مغازه های موردنظر تعطیل بودن و بدون هماهنگی باز قول داده بود که به جایش می رویم استخر، آمدیم یکراست رفتیم استخر! شما فکر کنید توی هوایی شبیه آخر مهرماه خودمان در حالی که آسمان ابری است و دمای آب حداکثر ۲۵ درجه سانتیگراد!!!! حالا یخ زده و یک جورهایی گیج و درحالی که نمی دانم گرسنه ام یا لرز کرده ام جوراب پشمی پوشیده ام و دارم فکر می کنم باید دوباره تمام لباسهایی را که دیشب با نق نق جمع کردم و به عنوان لباس زمستانی کنار گذاشتم بکشم وسط! دارم فکر می کنم ریزه کاری های جمع کردن باری که دیروز تحویل گرفتیم هنوز مانده و من باید یک نامه ای برای مجله مورد علاقه ام بنویسم و یک مقاله ای را هم بخوانم. راستی یادم باشد به خواهرجان بگویم دیگر قولهای دسته جمعی ندهد و ضمنا تمام دکمه های آسانسور و چراغ راهنمایی و ... را زودتر از کوروش نزند!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 اردیبهشت1391ساعت 13:24  توسط سارا | 
آزادی چه می تواند باشد؟ حق انتخاب؟ حقی که خودم به خودم می دهم؟ پس آزادی آن امکانی است و آن شرایطی است که خودم به خودم باید بدهم؟ خط مرزی میان من و جامعه کجاست؟ آنجایی که جامعه شرایط انتخابم را از من سلب می کند دقیقا تا کجای وجود من امتداد دارد؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 اردیبهشت1391ساعت 20:47  توسط سارا | 

هرچه بخواهم این روزها بنویسم مسلما مربوط می شود به اینجا و چیزهای جدید. بنابراین عنوان مهاجرت یک کمی فشرده شده است توی وبلاگم. خب! مثل همه چیزهای دیگر یک فرصت یک هفته ای به خودم می دهم تا هرچه پیش آید خوش آید! می روم پیاده روی. یک مسیر بی نظیر کنار رودخانه بریزبین که از زیر پل مشهور شهر رد می شود. امروز داشتم فکر می کردم که من هرگز به داشتن یک قایق شخصی فکر نکرده بودم!! راستش چندباری حتی به داشتن جزیره شخصی ویا ستاره شخصی فکر کرده بودم ولی با دیدن "برای فروش" روی یک قایق سفید به این فکر افتادم که قایق هم خوب است شاید حتی بهتر از جزیره و ستاره برای غرق شدن!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 اردیبهشت1391ساعت 5:7  توسط سارا | 

امروز رفته بودیم یک منطقه ییلاقی (البته به روی خودمان نیاوردیم که همین وسط شهر اینجا برایمان ییلاق است!!!) از پیچ کوه های سبز و مسحور کننده اش که بالا می رفتیم یاد جنگل عباس آباد افتادم. تمام مدت فکر می کردم چطور می شود که آن جنگل زباله دانی می شود و این جنگل روح افزا؟!! واقعا نمی توانم مردم و کشور خودم را ارزیابی کنم ببینم چه درد مهلکی داریم و نمی توانم تخمین بزنم که درست می شویم یانه؟ چند هفته قبل که شمال بودیم نشسته بودیم کنار دریا و بعد از چندساعت که می خواستیم وسایلمان را جمع کنیم دیدم که کوروش دارد زباله های دور و برمان را هم که دیگران ریخته بودند جمع می کند و می ریزد توی کیسه زباله های ما. مادربزرگش گفت که دست نزند چون کثیف اند و جواب کوروش ساده بود: "آخه باید از اینجا ببریمشون! من دستمو می شورم!" این بار پدربزرگ گفت:"اینا رو ما نریختیم!" چیزی که من نمی خواستم بگویم و کوروش بشنود. امروز موقع رفتن کیسه های زباله را گذاشته بودیم کنار تا آخرین لحظه ببریم. کوروش بازی اش را رها کرد و دوید پیش من که:"مامان! مامان! اینا رو نباید اینجا بریزیم! اینا مال خودمونه!" بازهم خوشحالم که او این حساسیتها را دارد ولی نمی دانم چند نسل بعد اوضاع اساسا طور دیگری خواهد شد؟

 

پی نوشت:

بچه داران می دانند که خیلی چیزها با توضیح دادن به بچه توجیه نمی شوند!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 اردیبهشت1391ساعت 15:28  توسط سارا | 

دیروز به سرعت چمدانها را خالی کردم و توی اتاق بزرگ و تمیز خواهرجان که به ما داده است جا دادم تا شاید از حالی که پیدا کرده بودیم رها شویم: کجا و برای چی آمدیم؟؟ این را بگویم به همه آنهایی که می خواهند بروند یک جایی یک مدتی طولانی زندگی کنند که خیلی با لحظه ورود مسافرت فرق دارد. حس می کردم که همه چیز غریبه است و من یک عمر وقت لازم دارم تا با همه چیز آشنا بشوم و بتوانم زندگی کنم. هنوز هم این حالت کاملا از بین نرفته است ولی دارم سعی می کنم یککطور دیگری فکر کنم و آن اینکه چقدر خوب است که اجبارا آدم در لحظه حال زندگی کند! امروز از صبح رفتیم کنار رودخانه و چندین ساعت را بدون اینکه به ساعتمان نگاه کنیم در آرامش و هوای خوب گذراندیم. راستی! آسمان! اسمان اینجا فوق العاده زیباست و نزدیک. این حس خیلی خوبی به من می دهد. یک حس پذیرش دوطرفه است. خواهرجان همینطور دارد می پزد و می چیند و جمع می کند و من گیج می زنم و فقط توی دست و پایش می پیچم! هر یکی-دو ساعت یکبار به شدت خوابمان می گیرد ولی خودمان را کنترل می کنیم تا ساعت بدنمان تنظیم شود. تنها برنامه جدی ای که داشتم از فردا اجرا می شود: پیاده روی!! 

+ نوشته شده در  شنبه 2 اردیبهشت1391ساعت 15:24  توسط سارا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من یک مهاجر هستم. از سرزمینی که نشناختم به سرزمینی که نمی شناسدم و هستم تا جهان سرزمین من شود.


پیوندهای روزانه
پرسپولیس
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
آرشيو
آرشیو موضوعی
مهاجرت
طنز عاشقانه
آموزه هاي آشپزخانه
پیوندها
وبلاگ- ساناز خجسته سميعي (خجسته)
وبلاگ- براي پسرم كوروش
وبلاگ- تارا و البرز
سايت-سايه
وبلاگ- راه
وبلاگ-ليلا معظمي (عاقلانه)
وبلاگ-نوشته هاي مثلا جدي
وبلاگ- قمارباز
وبلاگ- افاضات
سايت- امين فولادي (اتاق تمام فلزي)
سايت- علي كرمي (فلان بن هيچكس)
وبلاگ- خوابهاي يك ديوانه در جهان مسطح
سايت- آشيق سرسونت
وبلاگ- ابو حليم حلماژي
وبلاگ- هویجی برای خرگوش ذهنت
وبلاگ- حامد ملك (ني زن هاملين)
سايت-صراحي
وبلاگ- P.O.V
وبلاگ- ساروي كيجا
وبلاگ-دكتر پرتقالي
وبلاگ- سکوت سرشار از نگفته هاست
وبلاگ-بانوي عشق
وبلاگ- سراپا در سايه، دخترك خواب مي بيند
سايت- از پشت يك سوم
وبلاگ- يكي از ميان قديسين
وبلاگ- پياده با خدا
وبلاگ- ارغوان اشتراني (ببايد ستايش نمود عشق را)
وبلاگ- پياده
سايت- فروغ
وبلاگ- محمد صبوري(هيروگليف)
وبلاگ- عبور آستيگماتي
وبلاگ- كوچه بي دار و درخت
وبلاگ- دلنوشته هاي من
وبلاگ- به پرواز شك كرده ام
وبلاگ- شراب تلخ مي خواهم
وبلاگ- علي حيدري (ردپاي خيس)
وبلاگ- نا كجا آباد
وبلاگ- رضا كابلي (يمك)
وبلاگ- احسان ميرزايي
وبلاگ- آنكس كه نداند
وبلاگ-ستايش
وبلاگ-شادي
وبلاگ-چند خط براي خواندن
وبلاگ-مريمانه
وبلاگ- سايه هاي آفتابي
وبلاگ- گل ممنوعه
وبلاگ- ميخوام يه دسته گل...
وبلاگ- سلام همشهري
وبلاگ- دود عود
وبلاگ-دياپازون
وبلاگ-اسطوره
وبلاگ- نسل سوخته
وبلاگ- روزنوشتهاي شيواپورنگ
وبلاگ-در بهشت اكنون
وبلاگ- از بهشت تا بهشت
وبلاگ-عطر جان شيفته
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM